شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 15:40
بي تو غمناکترين شعر غروب انگيزم
باغ بي ريشه ام و هم نفس پائيزم
مانده ام در پس، پس کوچه تنهائي خويش
شود آيا که از اين در به دري بگريزم؟
گرچه پنداشته ام لايق چشمانت نيست
دل ناقالبم و اين غزل ناچيزم
هر چه گشتيم در اين شهر نبود اهل دلي
که بداند غم دلتنگي و تنهائي من
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 15:37
اي کاش در آن لحظه که تقديم تو شد هستي من
مي سپردم که مراقب باشي جنس اين جام بلور
است پر از عشق و غرور است مبادا بازيچه
شود مي شکند











